به نام ا…

اين نوشته بر اساس واقعيت ذهن من همراه با كلي خالي بندي مي باشد…                    

 

          

افسانه سه برادر

در كشور سلستوماريو جنگ و خونريزي همه جا را گرفته بود بوي خون همه جا به مشام مي رسيد جنگ داخلي كشور را به سوي نابودي سوق مي داد و تجاوزهاي كشور همسايه نيز به اين نابودي كمك مي كرد…در اين ميان همه مردم كه توان جنگ را داشتند يا بايد پا بر احساس و رحم و شفقت خود مي گذاشتند و با وحشي گري دست به هم وطن كشي و برادر كشي مي زدند يا اينكه مي بايست مي ماندند وخوار و ذليل منفور روساي قبيله ها و مردم مي شدند.

دز كشور سلستوماريو سه قبيله بزرگ بودند كه سالها با هم ميجنگيدند به طوري كه فراموش كرده بودند دليل جنگشان چي بوده !دهكده هايي هم بودند كه جزو اين سه قبيله نبودند ولي به خاطر آنكه درگير جنگ با كشورهاي بيگانه بودند وقت نداشتند بين اين قبيله ها صلح ايجاد كنند!.

در يكي از اين قبيله ها كه به نام چقوردوس مشهور بودند مردم كه از اين همه جنگ خسته شده بودند درب منزل ريس دهكده جمع شدند و خواستند كه هر جور شده فكري براي اين موضوع كرده بشه …

رييس قبيله پيرمردي بود كه گويي از همسن و سال نوح نبي بوده است با آن ريشش بلندش كه روي زمين مي كشيد و قد كوتاه و قامت منحني شكلش كه تكيه داده بود به عصايي كه گويي از دوره دانياسورها باقي مانده است به زور از خونه بيرون آمد و جولوي در روي صندلي كه نوكرش آورده ولو شد و به زور دهن بدون دندانش را باز كرد و گفت: چي مي خواهيد…!ميثموس جوان خوش صحبت دهكده جلو آمد و گفت ما از شما مي خواهيم كه به ما اجازه داده تا پيكي به سوي سه قبيله بزرگ بفرستيم و از آنها كمك بخواهيم …پيرمرد كه آبرو در هم كشيده بود... با بي حوصلگي گفت چه كسي حاضره خودش را با اين همه خطر به انجا برسونه …اين خودكشي

ميثموس گفت من حاضرم…چه فرقي مي كنه اينجا هم بمانيم كشته مي شيم.

پيرمرد دستي در ريش پر پشتش كشيد و گفت قبوله ولي تنها نه با دهكده هاي ستاره سوز و مرغشور تماس بگير و از آنها بخواهي دلاوراني را همراهت كنند…بعد همانجا خوابش برد!

دو روز بعد…:

پيرمردمرد خود را به زور تكاني داد و با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون ميامد گفت:خودتان را معرفي كنيد...

_من ميثموس از قبيله چقوردوس هستم به خاطر توانايي در حرف زدن براي راضي كردن سه قبيله مي روم

_من عليا جانسوز هستم از قبيله مرغشور هستم با اين جسه كوچك توانايي شمشير زني بالا و توانايي در سايه بودن را دارم

پيرمرد سري به رضايت تكان داد و نگاهي به هيكل بزرگ و با عظمت نفر سوم انداخت و گفت خيلي دلم مي خواهد كه ده دلاور پرور ستاره سوز از ميان تمتم دلاوران خود چه كسي را فرستاده است

_با احترام من آلي از قبيله ستاره سوز آماده همه نوع فداكاري براي راحتي مردم كشورم هستم

پيرمرد لبخندي زد و گفت كه الان با هم پيونده برادري مي بنديد و پا در راهي پر از خطر مي گذاريد و پيش مردمي مي رويد كه رحم سالهاست از ميان آنها رفته

...

نويسنده :علی تشکر

اين داستان شايد ادامه داشته باشد...