سلام

هيچ وقت به گذشته فکر نمی کردم

از دوارن گذشته متنفر بودم به آينده نا اميد بودم و از حال گريزان !

ديشب خواب گذشته را ديدم

نه دردها و رنجهايی که کشيدم ...نه!...بلکه لحظه های خوش کودکی

خواب ديدم مثل قديم ها رفتيم خونه خالم هم پسر خالم هم دختر خاله هام بچه بودند

عموم(شوهر خالم)برامون قصه می گفت ... می رفتيم پارک کلی بازی می کرديم

آخ

نگاه های معصوم ...خنده های بی ريا ... حتی اگه خالی بندی هم می کرديم يه جوری حرف می زديم تا همه بفهميد داريم خالی می بنديم

آره توی گذشته هم لحظه های شيرين بود

رقص موهای تو

رنگ چشم های تو

فقط اينها را به خاطر می آورم

پس حق دارم زندگی گذشته ام را رنگ چشم های شما يعنی تيره تيره ببينم!

برای اينکه تو را فراموش کنم گذشته را فراموش می کردم

ولی هر بار با ديدنت آتيش به حال و آينده ام زدی

دلم نمياد بگم خيلی نامردی

هی شما اينم مثل متنهای قبليم پر از اشاره بود!...پس نگيد عاشق شدی!...هی شيده ...يه تنها يه تنها...طاهره...حديث...مهران...سيب آبی....لی لی...سپيده...سارا...حتی ناتاناييل ...پری...سوده...سحر...تنهاترين...فرنوش و همه

می دانيد که من هيچ وقت عاشق نمی شم ....ديگه نمی شم ای بابا

نمی خواهم پول بريزم تو کم زن ديگه!

من بابايی اين مردمم 

 ******

وقتی صبح داشتم این پست را می نوشتم

نمی فهمیدم دارم چی می گم

یه جورایی ناجور حالم خراب بود

می دونم دل بعضی ها را شکوندم

مخصوصا از یکی از عزیزترین دوستانم باید عذر خواهی کنم

همتون را دوست دارم