يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت
اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
 پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
===
وقتي به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه ميکنن
===
چه اتفاق غم انگيزي است* که کرم کوچک ابريشم* تمام عمر قفس مي بافت* ولي به فکر پريدن بود

===

 من اينجا بس دلم تنگ است * وهر سازي که مي بينم بد آهنگ است * بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم * ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است * بيا اي خسته خاطر دوست! اي مانند من دلکنده وغمگين من اينجا بس

===

(از دوستانی که این مطالب را برای من فرستادند خیلی ممنونم)
===