چشمانم سیاهی میرفت

لب های خشک

پاهایم بی رمق

می دانستم این اخرین قدم هاییست که می توانم بردارم

اما باور نمی کردم

....

 اینجام نه بیابانی هست نه چشمان ناتوانی

نه لب های خشکی 

پاهایم هنوز بی رمق است

می دانم بعد از این قدم ها ،قدمهای دیگری هم هست ملیاردها قدم

اما باور نمی کنم