دلتنگ نيستم از آمدنم

دلتنگم از زيادی ماندنم

دلتنگم از بی تو بودنم

دلتنگم از بی تو ماندنم

گاهی شبها ديوانه وار به دنبال اسم تو کتابت را جستجو می کنم تا شايد بتوانم زودتر از تقدير به تو برسم ولی باز مانند بچگيهايم می دانم که نمی توانم ...

می دانم که يادت هست توی آن کوچه ده، با آن بوی کاه گل ديوارهايش  خواستم راهی را بروم که جزو تقديرم نباشد ولی هر کجا قدم بر می داشتم می دانستم که تقديرم اين است يادم است که می پريدم راه می رفتم آهسته و تند باز می دانستم که تقديرم می خواهد که اينچنين باشم

وقتی که خسته شدم با خودم گفتم مثل اينکه در اينجا نمی توانم از تو فرار کنم

خودت می دانی که چرا هميشه خواستم که از تو فرار کنم ،خواستم فرار کنم تا شايد بتوانم از فرمانت پيشی گرفته و زودتر تو را ملاقات کنم

الان هر وقت گناهی می کنم ترس تمام وجودم را می گيرد و با خودم می گويم کاش می توانستم خلاف تقدير رفتار کنم و زودتر به تو برسم آخر دلتنگ تو هستم نازنينم با خودم می گويم نکند بعد از اين همه سال ديگر مرا نخواهی

نمی توانم از فرمانت پيشی بگيرم

امشب باز کتابت را می گردم شايد برای بازگشتم فکری کرده و نامه در آن باشد

عزيزم دل تنگ تو هستم خسته از اين همه و دلبسته به هيچ و آماده آمدنم خواستم بگوسم ناز را تمام کن يعنی ناز نکن و من را در آغوش بکش

تنها آرزويم را به تو گفتم و اینجا می نويسم ،شايد مردی اسم اعظم را بداند و به من بگويد...