سلام...با 3 تا خاطره از من چطورید...بخوانید جالبه

 

1.یه پیره زنه توی بیمارستان وقتی از اتاق عمل در اومد ادعا می کرد تمام امام ها که سبز پوشیده بودند ،

امده بودن اون را شفا بدن(اون دکتر های جراح را با امام ها اشتباه گرفته بود!)

 

2.یه پیرمرد کشاورز بود به که یه الاغ زبون نفهم داشت این پیرمرد که تازه دندان مصنوعی گذاشته بود و داشت با الاغش بار می برد به یک جوی آب رسید هر کاری کرد الاغش از جوی آب رد نشد پس گوش الاغ را دندان گرفت!یک تکه از دندان شکست پیرمرد همون موقع دندان را در آورد و همینجور که  با کلنگ می زد به دندان می گفت :با دندانی که نشه گوش خر دندون گرفت همون بهتر که  له بشه!(این پیرمرد داستان های زیبای زیادی داره که اگه خواستید براتون تعریف میکنم)

 

3.یک روز یک میانسالی توی بیابان میرفت سگ های ولگرد گذاشتند دنبالش اون با تمام توان فرار کردوقتی که به خانه اش رسید با عصبانیت موتور تریلش را سوار شد و رفت دنبال سگ ها سگ های بیچاره از صدای بلند موتور ترسیده بودند و فرار می  کردند یا دمه اون مرد با صدای بلند می گفت :سگ های لعنتی سگتر از خودتون ندیدید!