اين را ديشب وقتی می خواستم بخوابم نوشتم ببخشيد اگه خوب نشده!:

((گوشم را تيز ميكنم مي خواهم تمام صداهاي اطرافم را بشنوم، تيك، تيك ،تيك اين اولين صدايست كه توجه مرا جلب مي كند ساعت 10دقيقه از نيمه شب گذشته،اين ساعت هيچ وقت خسته نميشه تا حالا چندتا باطري عوض كردم ولي هنوز كار مي كنه !ساعته من را ياده يكي از زن داخل آشناهامون مي ندازه ،اونم تا حالا چندتا شوهر عوض كرده ولي هنوز چشم به راه شوهر جديده !بي خيال...ديگر صدا،صداي بوق ،بوق،بوق ماشي عروس ،آخ كه اين صدا،آه هر چي جوان ناكام هست را در مياره!ديگر صدا...صداي راه رفتن پدرم در حياط ،حس مي كنم چقدر دوستش دارم،هميشه مي خواستم مثل او باشم ولي بايد قبول كنم كه او فني تر از من است!

ديگر صداي باد،واقعا زيباست ،گويا خدا مي گويد آرام بخوابيد شهر در امن و امان است ...يك صداي عجيب همين الان به گوشم رسيد صداي خروسي كه مي خواند!اگر اين كار را در ده انجام ميداد به جرم بد يمن و شوم بودن همان موقع سرش را مي بريدند!وديگر صدا،هيچ...اگر چراغ را خاموش كنم جهان به تاريكي فرو ميرود من دراز مي كشم و به سقف خيره ميشوم با خودم قرآن مي خوانم وبه آسمان فكر ميكنم افكار در سرم پيچد مثل گرد باد انقدر مي پيچد كه ....ديگر خوابم برده،نمي دانم چه مي شود!))

 

خواب