يادم مي ايد در ده ، بچه كه بودم ، رفتم و يه گاري پيدا كردم و از باغي گاريم را پر از سيب كردم!

و براي فروش به ده آوردم داد مي زدم سيب دارم ، سيب دارم ، سيب دارم...!

نمي فهميدم چرا هر كسي من را مي ديد مي خنديد !

اينبار بلندتر گفتم سيب دارم سيب مي فروشم ارزونه!يكي از آشناهايمون براي اينكه دلم نشكنه چند سيب خريد يادم نيست چقدر پول داد يا اصلا پول داد يا نه!

بعد به من گفت اينجا همه باغ سيب دارند چرا بايد سيب هاي تو را بخرند

گاري را رها كردم در كوچه كناري نشستم...بچه ها دورش جمع شده بودند و هر كسي سيبي گاز مي زد و مي خنديد و من ...،من رفتم ... توي كوچه باغي  نشستم و با خودم مي انديشيدم كه خدا اين همه بنده داره من به چه دردش مي خورم ! اگه سودي براش ندارم يا اگه سودي هم دارم اون  مثل من زياد داره...!

اين گذشت و سال هاي سال گذشت

بزرگتر كه شدم فهميدم اين كار خوبي نبود كه سيب هاي باغي را بي اجازه بر داشتم ولي صاحب باغ آشناست حلالم كرد!

چيزهاي ديگري هم فهميدم ...

وقتي توانستم با كامپيوتر كار كنم وقتي برنامه نويسي ياد گرفتم انقدر از برنامه هايي كه خلق مي كردم لذت مي بردم عاشق همشون بودم حالا مي فهمم چرا خدا با اين همه مخلوق ولي باز عاشقانه بندگانش را دوست دارد

آخر هر بنده اي براي خودش شخصيتي دارد همانطور كه اثر انگشت هيچ كس شبيه ديگري نيست در خلقت هم هيچ كس شبيه ديگري نيست

اي عزيزي كه داري مطلب من را مي خوني بدون خدا يكي مثل تو داره و دلش مي خواهد تو هم فقط يكي مثل او را تجربه كني! پس خودت را ارزون نفروش يه مغازه باز كن و با خدا معامله كن تو نيكي كن براي او، درس بخون براي او، كار كن براي او ، يادت باشه خدا فقط يكي مثل تو داره پس تو هم ثابت كن كه لياقت آدم بودن را داري!و ثابت كن به يكي بودن خدا اعتقاد داري...

دوستتون دارم