بسم  

امروز دلم خيلي پر است پس يك داستان واقعي از اون طرف كهكشون تعريف مي كنم ، چون شما زبان اون طرف كهكشوني بلد نيستيد پس مجبورم به زبان زميني ترجمه كنم چون اين حادثه اون طرف كهكشون اتفاق افتاده پس براي اينكه ترجمه بشه بايد خيلي انرژي بگذارم و كلي تمثيل به كار ببرم در نتيجه ممكن هست خيلي مطلب سنگيني بشه ،ميل خودتون هست مي تونيد بريد و اپ بعدي تشريف بياريد و مي تونيد بمونيد و قصه را بشنويد!

ديروز دلم که فیلم های بهروز وثوق ، ناصر ملک مطیعی و فردین مغزش را شستشو داده بود و عشق لات گری تمام وجودش را گرفته بود پس یه تصمیمی گرفت خرقه و سجاده را رها کرده و به جایش یک لباس جاهلیت تنش کرده بود! همون کت و شلوار مشکی ، پیرهن سفید ، یک کلاه ویک کفش قیصری هم پایش بود بعدش رفت می خونه و اونجا عربده ای کشید ولو شد روی یک صندلی با فریاد گفت ساقی می بده که بد جوری از دست این زمونه دلم خونه!

ساقی هم یک پیک عرق سگی اورد و دلم که باد نکبت گرفته بودش همش را خورد ... یادم نیست چند تا زد همین قدر می دونم که وقتی بلند شد مثل این بود که داره توی هوا راه می ره ...!تلو تلو می خورد و به طرف خارج شهر می رفت هیچی حالیش نبود نور آفتاب را حس می کرد ولی درک نمی کرد!

توی عالم خودش بود و نفهمید که از شهر خارج شد انقدر رفت تا شب شد...

تاریکی همه جا را گرفته بود کم کم داشت حالیش می شد چه خبره ... از دور یک نور دید رفت طرفش زیر پا ها ش مثل اینکه یک چیزهایی له می شد ولی دل من حس نمی کرد و فکر می کرد که از مستی اینطوری حس می کنه...

نزدیک که شد دید اونجا یک کلبه هست رفت جلو و در زد ... تاق تاق تاق...

ولی خبری نبود، صدا زد ولی مثل اینکه کسی نبود در را باز کنه تا اینکه...

از پشت یکی با چوب زد توی سرش !

سرش درد شدیدی گرفت محکم خورد به در کلبه و پاشیدن خون را احساس کرد همه دنیا دور سرش می چرخید ولی با اون حال برگشت و پشت سرش را نگاه کرد دید یک چوب داره میاد توی سرش با دست چپ توی هوا چوب را گرفت با دست راست (به حالت کف گرگی) زد به صورت کسی که با چوب زده بود توی سرش ... یک نگاهی به اطرافش انداخت دو نفر روبروش بودند و یکی هم که زده بود افتاده بود روی زمین ولی به علت نور کم چشمهاش درست نمی تونست صورت هاشون را ببینه ولی برق تیغی که دست اون دو نفر بود را می تونست ببینه ... اون دو نفر به طرفش حمله کردند با چماق سمت راستی را زد ولی سمت چپی با چاقو زد خطی کشید به بازوش با تمام قدرتی که داشت با تا چماق زد توی شکم سمت چپی سمت چپی هم ولو شد روی زمین و چماق از دستش افتاد یک لحظه دید که همون نفر اولی که با چماق زده بودش با چاقو حمله کرد به طرف صورتش ، با دو تا کف دست چاقویی را که داشت وارد چشم هاش می شد  گرفت دست هاش پر خون شد چاقو را همراه با سرش کشید عقب تا تونست چاقو را از دست مرد در بیاره و سریع پرید و یقه مرد را گرفت و بردش به طرف نور و تیغ را گذاشت زیر گلوش چهره مرد نمایان شد ...

اون برادرش بود که مدتی از اون ها جدا شده بود و بیرون از شهر با چندتا از دوستاش مزرعه داری می کرد، با فریاد گفت لعنتی منم برادرت من را نشناختی ! و محکم به عقب پرتش کرد!

برادر دلم ، همین طور که روی زمین افتاده بود با گریه می گفت لعنت به تو،مرد عوضی، من تو را می کشم ، تمام خیارهامون را که کاشته بودیم زیر پاهای لعنتیت خراب کردی! دلم سرش گیج رفت و دیگه هیچی نفهمید...

وقتی به هوش اومد من بالای سرش بودم با گریه گفت چرا باید اون به من حمله می کرد

گفتمش : عزیزم تو خیارهاش را له کرده بودی ... !

گفت :کمکم کن می خواهم بلند شوم

با کمک من لباس هاش را درد آورد خرقه پوشید و سجاده را پهن کرد و زیر آسمون 2 رکعت نماز خواند و توبه کرد که چرا شراب مردم را خورده و لباس اون ها را پوشیده و مثل اونها دعوا کرده بوده هیچ دلش نمی خواست روزی برای خیار برادر بکشه !

من هم خدا را شکر می کنم که چنین دلی دارم فکر کنم از این به بعد خیلی راحتر میتونم با هاش زندگی کنم

دوستتون دارمZ