مدتی است که ذهنم خشکيده فکر کنم اين شعر می تونه کمکم کنه اين شعر را خيلی وقت پيش گفته بودم

در بيابان فنا ما به كـجا خواهيم رفــــت

يار آمد چه بگوييم به كـجا خواهيم رفــــــت

دوش گفتم كه به ميخانه مقيم خــواهم شد

ساقي رفت و كجا شد به كـجا خواهيم رفـــــت

از عطش بر سر جامت لب خويشتن نهادم

جام بشكست و ميش ريخت به كجا خواهيم رفت

در ميان پيله خويش دست و پاها مي زنيم

پيله باز است و بال آمادست ، به كجا خواهيم از رفت

از عذاب دو عالـــم خواستــــم بگريزم

عارف سوخته دل گفت به كجا خواهيم رفــــت

 

بيابان فنا