هر جا می روم صحبت از زمستان زودرس است

شايد هيچ کدامتون مثل من زمستان را حس نکرده باشيد با اينکه در شيراز هنوز هيچ برفی نيامده !

همه دارند پچ پچ می کنند با خودم می گم شايد دارند مثل حرفهای زنونه می زند ول از پنجره که سرک می کشم توی اتاق می بينم که کلی مرد هم تو نشسته اند

کنجکاو تر می شوم ببينند چی می گويند

 گوشم را که تيز می کنم می شنوم

می گويند جدالخاق پسر توی اين سن فشار خونش بالا باشه!

دارند راجب به من حرف می زنند

تا ديروز به من لقب پدر بزرگ می دادند حالا می گويند پسر!

من ۲۲ سال دارم

ولی حس می کنم ۲۲۰ سالمه

انقدر در دوری از خودم حسرت کشيدم که هر سال برای من ۱۰ سال بگذره

تفريحم اين هست که می روم بالای پل هوايی می نشينم

از اينجا همه شيراز پيداست

شاهچراغ دروازه قرآن و ...

ولی تازگی ها با بزرگ شدن درختها ديگه نمی توانم درست ببينم

روی پل حس خوبی دارم 

هزاران ماشين از پا هام رد می شوند از ژيان بگير تا مرسدس بنز(به قول بچه ها توهم)

نمی دانم چرا هر وقت ميام اين بالا از اين اس وپاسيم خوشحال می شوم

((من فقيرم فقر من فخر منه)) 

فکر می کردم خيلی تنهام ولی از وقتی با وبلاگ نويسی آشنا شدم بسياری وبلاگ ديدم که از من هم تنهاترند

ولی خوب ...

سکوت می کنم

کاش هيچ وقت آدرس اين وبلاگ را به دوست و اشنا نداده بودم

کاش من هم با اسم مستعار بودم

اونوقت لازم نبود انقدر سکوت کنم