*سلام مختصر و مفيد!عرض می کنم که

من هر مدتی يه بار حالم گرفته ميشه....... شديد..........

دفعه قبلی همه به من اعتراض کرديد به طور مثال 

شيده گفت: بابا اگه آدم شاد باشه مياد اينجا دلش ميگيره 

مهران گفت:ما ايرانی ها هممون يه جورايی افسرده ايم

الهام يادته چقدر سوء تفاهم پيش اومد به خاطر اون عکس لعنتی(و من چقدر 

شرمنده شدم)

 و ...

برای همين اينبار که حالم گرفته شد گفتم يه مدتی ننويسم

بلکه شما هم دلخور نشويد ومن هم يه خورده تنهايی برم روی پل!

ولی خودتون خواستيد که بنويسم!پس ديگه اعتراض ممنوع!

ولی من سعی می کنم خيلی کمتر از غمم بنويسم و بيشتر خاطره بگم!

*اول دبيرستان...

من بعد چهار سال دوری به شيراز بر می گشتم توی اون چهار سال بدترين دوره

عمرم را طی کرده بودم و حالا خيلی با گذشته تفاوت داشتم بهترين تعريف اين

است که بگم يه حيوون به شکل واقعی کلمه بودم!

هر غلطی می کردم که يه خورده گذشته فراموش بشه ... شيراز چقدر عوض

شده بود.......من رفتم مدرسه (اسمش را نمی گم ولی پيدا کردنش کاری نداره

کافی هست بريد اداره و بگوييد تنها مدرسه ای که به گفته مسئولين ۹۵٪ مردودی

 داد و اون۵٪ بقيه هم پارتی داشتن که قبول شدند! را می خواهم)اونجا آدم را ياد

باند مافيا می انداخت چند روز اول با همه جور اسلحه سرد آشنا شدم!.......چون

قد گنده ای داشتم توی يکی از گروههای گنده مدرسه عضو شدم ! از اون موقع

 مدرسه دست ما بود......هر روز دعوا........ هر روز کتکاری و هر روز.....بماند

همه مدرسه از گروه ما می ترسيد ولی يک نفر بود که با بقيه فرق داشت

اون پسر هيکل کوچيکی داشت هميشه ساکت بود و ما هم کاری به کارش

 نداشتيم

يه روز وارد کلاس که شدم اومد جلو و خوابوند توی گوشم....

من ماتم برد...... ولی به خودم که اومدم ديدم تکون نمی خوره و همينجوری

توی چشمم زل زده .........منم بلندش کردم پرتش کردم توی صندلی ها...!

 وقتی بلندش کردم ديدم توی کمرش لانچيکو داره!

خلاصه وقتی توی صندلی ها فرود اومد بچه ها ريختن روی سرش و تا می خورد

کتکش زدند!...

بعد از اون روز کنجکاو شدم که بيشتر بشناسمش دنبالش می رفتم فهميدم

 جدوکار ه و استاد کار با لانچيکو ....

يه روز رفتم پيشش و بهش گفتم چرا اون روز از خودت دفاع نکردی و فقط کتک

خوردی تو که اگه دست به لانچيکو شده بودی می تونستی حداقل چند نفر را

بزنی اونم برام تعريف کرد ...

اون اين کار و کرده بود که درد بدنش باعث بشه درد اصليش(که بماند چی بوده)

را فراموش کنه اون تاثير زيادی داشت برای آينده من ...

هر وقت دلم می گرفت با يه گردن کلفتی دعوا می کردم...

ولی زمان عوض شد من به گنج هايی رسيدم که زندگيم را عوض کرد...

الان هم از همون شيوه استفاده می کنم

فقط ديگه دعوا نمی کنم چون فهميدم صلح بزرگترين نعمتی است که بايد حفظش

کنيم ولی به جای دعوا تا می توانم کار می کنم انقدر که خسته بشوم و ديگر

غصه اصليم را فراموش کنم ...

*خيلی سانسور شده صحبت کردم ولی خدا کنه يه خورده از منظورم را

متوجه شده باشيد البته از نظرات می فهمم که شما چی فکر می کنيد