بچه که بودم همش فکر می کردم که پسر تنهاپادشاه روی زمين هستم .... هميشه با خودم يه پيرمرد سفيد پوش را می ديدم که موها و  ريش های بلند و سفيد رنگ و هيبت مردانه اش با اون مهربونی هميشگيش را هيچ وقت نمی توانم فراموش کنم....فکر می کردم اين عزيز از طرف پدرم(پادشاه بزرگ)اومده و من را بايد آموزش بده......بزرگ تر که شدم زندگيم سخت شد....وارد اون چهار سال سخت زندگيم که شدم واقعا بريدم......اون پير مرد خيلی کم ميامد تا اينکه يه روز رفتش و ......من فکر کردم تنها شدم.....دوران بلوغ بود....دوره راهنمايی را می گذروندم........فکر اينکه تنها بايد زندگی کنم داشت خوردم می کرد........با خودم فکرها کردم....با خودم ميگفتم شايد حکومت پدرم به خطر افتاده با خودم می گفتم اون پيرمرده رفته شايد .......فکر می کردم دنيا را دشمنان گرفتند......پس من تصميم گرفتم يه کاری کنم ..........پس تصميم گرفتم هر کاری را که فکر می کنم خوبه را برعکس انجام دهم.........يعنی بدترين بشم شايد يه جوری صدای اعتراض من را يکی بشنوه!(آخه پدرم (پادشاه بزرگ)ديگه هيچ پيغامی نمی فرستاد دو حالت بيشتر نبود يا من را از ياد برده بود که در اين صورت فقط کافی بود به نشانه اعتراض بد باشم تا دوباره پيداش بشه يا اينکه دشمن دنيا را گرفته بود که با کار هايی که من می کردم متوجه من می شد و من را می کشت و اين غم تنها بودن برای هميشه تمام می شد)......روزها را به بدترين کارهای می گذروندم و شب را زير پتو اشک می ريختم اين تقريبا عادتم شده بود.....راجب به اين موضوع با هيچ کس حرف نزدم.......هيچ وقت...

ايام گذشت......و طی اتفاقاتی من تغيير رويه دادم......فهميدم که من توی دنيا تنها محبوب شاه جهان نيستم.....بلکه همه محبوبش هستند فقط همه يا نمی فهميدند يا خودشون را زده بودند به نفهمی!

اون پير مرده باز پيداش شد .... اين بار خوشحال تر بود .... شايد اون حقيقت را با سکوتش به من می رسوند......راجب به اين موضوع يه دنيا حرف و تجربه دارم که هر موقع خدا خواست شايد راجب به اين موضوع صحبت کرديم