سلام

اين بار فقط سلام گفتم تا اسم تو را به زبان بيارم

در دل فرياد مي زنم خدا

و احساس مي كنم خوشبخترينم

من گنجي چون تو دارم و از با تو بودن لذت مي برم

تو حق داري من هميشه فراموش كار بودم

ولي به من هم حق بده در مقابل رحمت تو من به خود اجازه گناه خواهم داد

چه كنم

عاشقم

مي دانم از اين حرفم ناخوشنود مي شوي چون من شرايط عاشق بودن را ندارم

پس باز مي گويم خدا

ديگران در پي دنيا رفتند و من با عارف اينجا پيش توهستيم

ديشب عبيد مي گفت

مشتي مجردانيم بر هيچ دل نهاده            چون هيچمان نباشد پس هيچ غم نداريم

حافظ زياد سر حال نبود من را گوشه اي كشيد و گفت

همايي چون توعالي قدر حرص استخوان تا كي

                                                     دريغ آن سايه همت كه بر نا اهل افكندي

اي غايت آرزوي عرفا .... حق با حافظ بود

براي همين صبح به جاي اينكه بيام اوقات خودم را به بطالت بگذرونم رفتم نشستم رياضي خواندن تو اينطور خوش حال شدي!

مي دانم ميداني كه  ديشب پاي فيلم چهار شگفت انگيز براي چي اشك ريختم

از خودم بدم ميامد

دلم مي خواست يه خاصيت ويژه داشتم تا من را بيشتر دوست داشتي

مي دانم كه مقداري كه من را دوست داري حتي در ذهن من هم نمي گنجد

امروز روياي عارف چه زيبا بود

توي ماشين نشسته بودم كه يهو صحنه اي از عارف يادم اومد

عارف بالاي اون تپه فرمان حمله داد و ما چه با شوق حمله كرديم شيطان ها زياد بودند

ولي ما هم كم نبوديم هر صد ما هزار را شكست ميداد

آه ...

چرا عارف ديشب حرفي نزد

مي دانم او هميشه براي من نگران هست

كاش مي توانستم بيشتر خوشحالش كنم چرا شيطان اين همه قدرت پيدا كرده

شايد ما ضعيف شديم

براي همين صبح بغض كردم وقتي من در جنگ تير خوردم

باور كن من مرگ را به زنده بودن ترجيح مي دهم اگر تو بخواهي

ندايي آمد

عارف جانت شيرين هست...دگر حرفي نزن تا جان ببازي